وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد |
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی |
گوش كن دورترین مرغ جهان می خواند شب سلیس است و یكدست و باز شمعدانی ها سهراب سپهري
بزرگ بود چنان صریح ادا كرد
مي فهمي: باز باران بي ترانه با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها مي چکد بر فرش خانه ز مي آيدم صداي چک چک غم باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم ......... نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟ نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟ نمي فهمم کجاي يک اشک بابا زيباست که به روي همسر وپروانه مرده اش آرم مي گريد کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟ نمي دانم چرا مردم نمي دانند ؟ که باران ، عشق تنها نيست صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست کجاي مرگ ما زيباست نمي دانم ؟ بشنو ازمن کودک من پيش چشمم مرد فردا که باران هست زيبا براي مردم بالا دست و آن باران که عشق دارد فقط جاري است براي عاشقان مست و باران من و تو درد وغم است
الاهی به مستانه جامه شهود به انان که دلم . دلم ساغر اب انگور کن به حسنی که شد عشق را پرده دار تو را ای خدا من صدا کردم
گلایه
ضیافتهای عاشق را ، خوشا بخشش ، خوشا ایثار خوشا پیدار شدن در عشق ، برای گم شدن در یار چه دریایی میان ماست ، خوشا دیدار ما در خواب چه امیدی به این ساحل ، خوشا فریاد زیر آب خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن خوشا مردن ، خوشا از عاشقی مردن اگر خوابم اگر بیدار ، اگر مستم اگر هوشیار مرا یارای بودن نیست ، تو یاری کن مرا ای یار تو ای خاتون خواب من ، من تن خسته را دریاب مرا هم خانه کن تا صبح ، نوازش کن مرا تا تاصبح همیشه خواب تو دیدن ، دلیل بودن من بود چراغ صبح بیداری ، اگر بود از تو روشن بود نه از دور و نه از نزدیک ، تو از خواب آمدی ای عشق خوشا خود سوزی عاشق ، مرا آتش زدی ای عشق
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.
عشق سخن گفتن با نگاهه.
به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو
تنها تو می مانی
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
....آموختم من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم من ایمان را از کودکان معصوم آموختم من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم ![]() نرو،نرو تبسم
نه!نرو!صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو!
هيچ کس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد.. در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد......!!!
يک روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم قايم موشک
بازي مي کردن بعد فضولي حسادت رو پيدا مي کنه حسادت از
روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده
ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه
و عشق براي هميشه کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش
پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشم هاي عشق
باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست. ![]() در دشـت عـشق او رها گـشتم در خیــالم رویــا هــا داشــــتم دسـتـم در دسـتان عاشقـش بود آغوش گرمـش هـمـیـشه تکـیه گاه اسـتوارم بود بسـتم چـشمانم را و گـفـتم بارخـــدایـا!!! دارم ز تــــــو مــن خواهــــشی خواهــم که تا هــمیشه باشـد دسـت او در دسـت من خواهــم که باشـد آغــوش او تکـیه گـاه امن من خـواهـم که با دسـتان گرمـش پاک کــند اشکـهای پاکـم را خواهــم که جـای قـــطره ی اشـک،بــه روی گـونه ام گــل بوسه نشانــد گـشــودم چـشــم تـا بـبـیـنـم رخ آن یـار بی وفـــا دیـــدم کــسـی نـــیــسـت در بـــرم در بــیـابــانـی خــامـوش شــده ام فــرامــوش تــنــهــــــــــــای تـنــهـــــــــــــــــــا!!!
بنام کاتب کتیبه عشق گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت به جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!
شعر خواندنی: این شعر خواندنی این عشق ماندنی این لحظه های باتو بودن سرودنی ست این تیره روزگار در پرده ی غبار دلم فرو گرفت تنها به خنده یا به شکر خنده های تو گردو غبار از دل تنگم زدودنی ست در روزگار هر که ندزدید مفت باخت من نیز می ربایم اما چه؟ ــ بوسه، بوسه از آن لب ربودنی ست دست مرا بگیرو عهد عشق بند تنها تویی که بود ونبودت یگانه بود غیر از تو، هر که بود هر آنچه نمود نیست این عشق ماندنی این شعر خواندنی این شور بودنی این لحظه های پر شور این لحظه های ناب این لحظه های با تو بودن ــ سرودنی ست
همچنان در جستجوی عشق تا بیابم
ای کاش دنیا به همان اندازه که می گویند کوچک باشد حالا تو هرچه قدر هم که دور باشی نزدیکی... خیلی نزدیک...
يک بغل دل واپسي مانده برايم خوب من صد ترانه بي کسي مانده برايم خوب من در ميان غربت خاموش و تلخ عابران بغض تلخ و نارسي مانده برايم خوب من پاي سرماي شديد ايستگاه انتظار دسته دسته اطلسي مانده برايم خوب من .::بی تو تنهای تنها::. سکوتی بر لبانم عشقی پیداست بدونه تو هیچ هستم ندارم من امیدی به فردا آه شبم تاریک و سرده برای عاشقی چون من سکوتی این چنین آوازه مرگه آه عشق من بیا بر گرد دوباره که چشمام هنوز در انتظاره برای دیدن تو دلم چه شوقی داره تو شبهام ای تنها ستاره
(( ياور هميشه مومن ))
دفتر عشـــق كه بسته شـد
خواستم عشق رو خواستم عشق رو تو دستام بگيرم، ولي جا نشد پس گذاشتمش تو جيبم، ولي جا نشد در كيفمو باز كردم، ولي جا نشد. تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولي جا نشد بنابراين يه خونه براش گرفتم، ولي جا نشد با خودم گفتم: يه باغ! آره! ولي جا نشد حتما تو كره زمين جا مي شه، ولي جا نشد پس گذاشتمش تو قلبم
تو را به جاي همه ي كساني كه نشناخته ام و براي خاطر نخستين گلها دوست مي دارم
ميخواهم آينه اي باشم زلال. هرچه شکسته تر بهتر.تا هفت هزار بار در من تکثير شوي. در کوچه اي که جز عاشقان رهگذري ندارد و به روزهاي
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه اگه حتي به دو بار كشيد، اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد، حتي يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره اگه اين كارو كرد، اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد، چشمش خود به خود روي همه بسته ميشه اگه نشد، اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد، فقط صلاح و خوبيه عشقش رو ميخواد اگه غير از اين بود، اون عشق نيست آدم وقتي عاشق شد، يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره اگه غير از اين شد، اون عشق نيست
آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت کاش در تنهاترین تنهاییش تنها کسش تنهاش گذارد
وقتی گذاشت رفت اسمون رو سرم خراب شد
حالا که کار تو شده پر از نيرنگ و ريا
ميگي
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي ازدستش بدی............
دوستت دارم چون تنها ترین ستاره زندگی منی دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
ستاره نقطه چین شد ، رسید قصه به آخر
دیگه ازت بریدم ، ندارمت من باور
راحت شدی بازیگر ، ببین شدم دیوونه
برای زنده بودن تو بودی تک بهو نه
بعده یکسال و ده ماه ، می گی همش بود با زی
تو که د یدی برید م ، چه طور د لت شد را ضی
حالا که داری می ری خاطره ها تم ببر
بالاتو باز کن عزیز ، از روی نعشم بپر
فکر نکنی گریه هام ، واسه اینه که نیستی
فکرنکنی مهمه ، که روم چشا تو بستی
اشکام واسه اینه که ازت خوردم یه دستی
دارم می میرم عزیز . بد جور منو شکستی
نه ، فکر نکن واسه تو دارم فدا می شم من
از کینه ی حرف تو داره می سوزه ا ین تن
تو لایقم نبودی همه ا ینو می دونن
یه عمره تو گوش من ا ز رفتنت می خونن
به همشون می گفتم که حرفا شون فریبه
خنجر ا ز آ شنا خوردم ، اونا بودن غریبه
نکنه یا دت رفته ، تنها تو آ شنا می
آخه خودت می گفتی تا آخرش باهامی
از تو خیا لم برو چشا م دوست ند ا رن
به خا طرا تت بگو برن تنها م بذ ا رن
بسته دیگه داغونم ، آره، با زی رو بردی
من همه چیزو باختم ، تو یا د من تو مردی
بذا ر تو تنهایی هام ، بسوزم و بسازم
تقصیره سا د گیمه ، حقمه که ببا زم
از یه آ د م مغرور ساختی یه دل شکسته
همه چیزمو بردی ، با زی تمومه ، بسته
همیشه با افتخار می گفتم از عشق تو
اما امروز سر به زیر بهت می گم که برو
دیگه چی می خوای ا زم ، بیا ببین داغونم
خرا به شد قصر من ، بیا ببین ویرونم
همینو می خواستی تو ، بیفتم به التماس
این بود حق عشق من ، هستی خیلی ناسپاس
دووم بیارم چی رو ، حرفای تلخ تورو ؟
می خوای بگم قسمته ، خوشبخت بشی و برو
نه بی وفا دیگه نه ، خد ا بیا ره سرت
یه گرگ بی چشم و رو بشکنه بال و پرت
تقا ص حرف تو رو خد ا ا زت بگیره
نا بود کردی وجودم دلم دارم می میره
تو عشقمو می خواستی بیا ببین چه خستس
جون تو تنش نمونده ، چشاش رو دنیا بستس
آی آ دما ی د نیا تا کی کنم صبوری؟؟
دنیای بی رحمتون ، نذاشت راه عبوری
آهای خدا می بینی بند ت باهام چه کرده
آخه خد ا چرا من ، ا لهی بر نگرده
خدا بگو من با کی بد کرده بودم ا ین جور
تقا ص گرفتی ا زم تو خیلی سخت و نا جور
خد ا خلا صم بکن با ور بکن برید م
تو د نیا ی آد ما ، به جز بدی ند ید م
گفتی جهنم تو یه جای دورازاین جاس
خدا دارم می سوزم ، جهنمت همین جاس
خدا ا نگاری می خوا ی با زم بد ی تو بازی
انگار به هق هق من دل تو شده راضی
د یگه دارم می میرم . بدجور اسیر آهم
خدا ی آسمونا ببخش تو ا ین گنا هم
به یا رسا بق بگید نیا د سر مزا رم
بگید که عشق اونو توی گورم می ذارم...!!
و آفتاب با آن صبر بلندش کنج حیاط نشست غروبم را تماشا کردم اما چه صبورتر بودند فالگیرانی که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند .
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد نه تو دیگر هستی نه خیالی که در آن دلخوشی ام سبز شود سایه می داند که به دنبال نگاهی نگرانتر از ابر سخت سرگردانم هیچ کس گمشده ام را نشناخت تابشی رایحه ی نابی خبر آورد: کسی در راه است چشمی از درد دلم آگاه است .
اين كلبه كوچك و سفيد من
نگـــــــــو ...
با من امشب چیزی از رفتن نگو
يادي از سهراب سپهري . . . هرکجا هستم، باشم ، آسمان مال من است پنجره ، فکر ،هوا ، عشق ، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید . . .
زندگی دوباره کوله بارم را که پر است از بارهای روزهای تلخ جوانی جمع میکنم و آنها رابا خود به قله فراموشی میبرم وآن ها را به ته دریاچه گذشته ها میریزم تا شاید دیگر در زندگیم نباشند . بعد کوله بارم را که خالی از هر گونه تلاش است,با خود به قله امید میبرم تا تلاشی را که سال ها پیش از جیبم ریخته شده بود را جمع کنم تا دیگر در زندگی بار تلخ شکست ها را به دوش نکشم.بعد به سوی درخت وقت میروم و از روی آن ثانیه ,دقیقه ها ,ساعت هاو شاید سال ها وقت هایی را که از دست داده بودم را می چینم و بعد وقت های دیگر را که دارم و هنوز از دست نداده ام را بر درخت وقت خود آویزان می کنم, تا شاید دیگر قدر وقت را در زندگی هر چه بیشتر بدانم. بعد به سراغ دفتر سرنوشتم می روم تا شاید بتوانم دوباره سرنوشتم را از سر بنویسم. بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد
صداش...
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش...
مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش...
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقنه ترين انهناي وقت خودش را
برای اينه تفسير کرد
و او به شيوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه کودکی باد را صدا ميکرد
هميشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره ميزد
برای ما، يک شب
سجود سبز محبّت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجه ی يک سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم...
که با چقدر سبد...
برای چيدن يک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد... که رو به روی وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ...
و پشت حوصله ی نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد...
که ما ميان پريشانی تلفّظ درها
برای خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم...
توی اون چشمای ساکت توی اون دریای شب، عشقو مثل روز روشن میبینم
نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ...
تو هوای سرد غربت، روی گونه هات گل سرخ، در تب و تاب شکفتن می بینم نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ...
بی قرار این سو و آن سو رفتنت از من و ما،از همه بریدنت
بی قرار این سو و آن سو رفتنت از من و ما،از همه بریدنت
توی خلوت،غرق یاد یه کسی بی امن مستانه گریه کردنت
نغمه های خود عشقه بهترین نشونی ها این صدای خود عشقه،دل نشین ترین صدا این صدای خود عشقه ...
نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ...
التماست نمی کنم
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر نگاه کن! ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود، ساعتی پیش، این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود، یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
مگر چه می شود ؟
![]()
!کدام تنگ نظر شور چشمی کرد ؟ !که راه رفته را میل بازگشت نبود !حتی ، در باورم نمی گنجید آن دست های مهربان خطا پوشت ،که با شکیبایی بر معراجم میهمان می کرد !چه گونه تاب آورد ؟ که ناگهان ، این سان ...زنده به گورم کرد
اما با نبودن تو باغ زرد و بی بهارم
|
دلم مثل دلت خونه شقایق پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 طراح قالب | |||||