تبليغاتX
:: وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد ::

وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد

تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی



  زيبايي عشق به سكوته نه فرياد    

زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن

              عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه

             ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.

       عشق يه كويره كه عاشق تشنه با

       روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره

عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختی‌ها رو

پشت سر گذاشتي مي‌رسي به جايي كه اصلا تصور نمي‌كردي 

آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي‌ره به اميد اينكه

ببينه پشت اون كوه چيه؟ لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون

بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و

نيست نااميد و خسته مي‌شيني به اين همه راهي كه اومدي

فكر مي‌كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.

              عشق سخن گفتن با نگاهه.

     عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

عشق تكرار افرينش

 

رفتی باز این دل عاشق ِ من ... بی تو نمیتونه خوب بخونه...

به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو

                    خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو

عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت

                   و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت

                 چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو

شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف

                شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو

چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی

                و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو

نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

               خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو

دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم

              تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو

چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم

              مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو

 

تنها تو می مانی
 
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
 
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
 
 
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
 
از تیره ی دودی، از دودمان باد
 
 
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
 
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
 
 
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
 
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
 
 
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
 
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
 
از خاک ما در باد، بوی تو می آید
 
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
 
 
 

 ....آموختم

 من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم

  من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

  من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

  من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

 من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم

  من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم

  من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم

  من ایمان را از کودکان معصوم آموختم

  من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

  و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم 

+نوشته شده در17 Feb 2008ساعت 11:27 AM توسط کاوان |