وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد |
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی |
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.
عشق سخن گفتن با نگاهه.
به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو
تنها تو می مانی
دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد
....آموختم من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم من وفا را از کبوترا بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم من گذشت زمان را از چشمان منتظر آموختم من ایمان را از کودکان معصوم آموختم من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم و من آموختم هر چه را بخواهم فقط از معبود یکتا بخواهم |
دلم مثل دلت خونه شقایق پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 طراح قالب |