تبليغاتX
:: وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد ::

وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد

تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی



 

گوش كن دورترین مرغ جهان می خواند

شب سلیس است و یكدست و باز

شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند پلكان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش كن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریكی نیست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بیا
و بیا تا جایی كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسایی است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است

                                                                                                 سهراب سپهري 

 

     کاور آلبوم صدای پای آب

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...

صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...

و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد

همیشه كودكی باد را صدا می كرد...
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد...

برای ما یك شب
سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل یك لهجه یك سطل آب تازه شدیم ...

و بارها دیدیم
كه با چه قدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت...

ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چه قدر تنها ماندیم...

مي فهمي:

باز باران بي ترانه

با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها

مي چکد بر فرش خانه

ز مي آيدم صداي چک چک غم  باز ماتم

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم ......... نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست ؟

نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند

که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟

نمي فهمم کجاي يک اشک بابا زيباست

که به روي همسر وپروانه مرده اش آرم مي گريد

                               کجايش بوي عشق و عاشقي دارد ؟

                                           نمي دانم

چرا مردم نمي دانند ؟

که باران ، عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست

نمي دانم ؟

بشنو ازمن کودک من

پيش چشمم

مرد فردا

که باران هست زيبا براي مردم بالا دست

و آن باران که عشق دارد

فقط جاري است براي عاشقان مست

و باران من و تو درد وغم است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در17 Feb 2008ساعت 12:49 PM توسط کاوان |