تبليغاتX
:: وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد ::

وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد

تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی



        

تو را من زهر شيرين خوانم اي عشق

                                که   نامي   خوشتر  از   اينت  ندانم

      وگر   هر   لحظه  رنگي   تازه   گيري

                                    به  غير از   زهر   شيرينت   نخوانم

 

 

خستگي مهتاب

در ميان ديدگانم خواب را گم کرده ام



خسته ام از خستگي مهتاب را گم کرده ام



چند سالي مي شود مهمان ايينه شدم



در ميانش چهره شاداب را گم کرده ام



در درون من هياهوي عجيبي پا گرفت



از هياهو خنده کمياب را گم کرده ام



کوزه صبرم شکست از دست شبهاي عطش



چند گاهي است رنگ اب را گم کرده ام

 

 

چه بگویم که نه گوش شنوایی مانده است نه صدایی برای گفتن

چه بگویم وقتی که تو از چشمان بی قرارم،بی قراری را نمی خوانی

چه بگویم که نمیدانم در پشت کدام خاطره تو نامم پنهان شده

چه بگویم وقتی نمیدانم در کدام ثانیه دل به چشمان تو باختم

قصه عجیبی ست این عشق

نمی دانم چرا تو در هر لحظه و هر قدم با منی؟

نمی دانم چرا تو از یادم نمی روی؟

نمی دانم چرا هر وقت تو به یاد تو به خاطرم می اید بغض راه نفسم را میگیرد؟

نمی دانم چرا؟

Ax haye Ashegahneye Irani www.30ndrela.com

 

Tam boy görünüm için tıklayın
+نوشته شده در28 Feb 2008ساعت 1:15 PM توسط کاوان |