تبليغاتX
:: وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد ::

وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد

تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی



 

مي خوام از دوست داشتن بگم

از دوست داشتن تو و خودم بگم

دوست داشتن براي من يه واژه بود

مثل موج تو دريا سرگردون بود

به وقت تنهايي سراغش ميرفتم

وقت خوشي فراموشش مي كردم

تو روزاي ابري

پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره

 دل مي سوزندم

چون خودمو مثل اون تو حصار مي ديدم

وقت بهار

دنبالت مي گشتم

دنبال اداي دوست داشتن گلها

زير بارون مي رقصيدم

اما هيچي ازش نمي فهميدم

    

[ای کاش]  

 
 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

    و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

    کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

    چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

    سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

    عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

    دوست دارم

کاش می دانستی....

+نوشته شده در15 Feb 2008ساعت 2:48 AM توسط کاوان |