وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد |
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی |
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد
صداش...
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش...
مسير نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش...
هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقنه ترين انهناي وقت خودش را
برای اينه تفسير کرد
و او به شيوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه کودکی باد را صدا ميکرد
هميشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره ميزد
برای ما، يک شب
سجود سبز محبّت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجه ی يک سطل آب تازه شديم
و بارها ديديم...
که با چقدر سبد...
برای چيدن يک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد... که رو به روی وضوح کبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ...
و پشت حوصله ی نورها دراز کشيد
و هيچ فکر نکرد...
که ما ميان پريشانی تلفّظ درها
برای خوردن يک سيب
چقدر تنها مانديم...
توی اون چشمای ساکت توی اون دریای شب، عشقو مثل روز روشن میبینم
نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ...
تو هوای سرد غربت، روی گونه هات گل سرخ، در تب و تاب شکفتن می بینم نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ...
بی قرار این سو و آن سو رفتنت از من و ما،از همه بریدنت
بی قرار این سو و آن سو رفتنت از من و ما،از همه بریدنت
توی خلوت،غرق یاد یه کسی بی امن مستانه گریه کردنت
نغمه های خود عشقه بهترین نشونی ها این صدای خود عشقه،دل نشین ترین صدا این صدای خود عشقه ...
نگو عاشق نیستی، نگو عاشق نیستی ... |
دلم مثل دلت خونه شقایق پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 طراح قالب |