تبليغاتX
:: وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد ::

وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد

تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی



اين كلبه كوچك و سفيد من
آن عشق نازنين ميان من و تو بود
واين همه حرفهاي سراسر ملال من
نياز جواني من و عشق نا گريز تو بود
منو تو دو دلداده و بي نصيب
هر دو از رسم زمونه نا اميد
از هم گريختيم و جدا شديم
قصه ما بس دردناك بود،نبود؟
هر يك جدا شديم و بي نفس
دور شديم از نحسي سرنوشت خويش
حال من ماندم و صدايي بي رمق
انگشتر بي نشان و دلي بي اثر
ديگر صدايت نميزنم...من مرده ام
من مرده ام...يا زنده ام؟
من مرده ام...!!

 


اگه عاشقی گناه من است می بذیرم که بزرگترین  

گنهکارم.به زندگی با عشق راضی شده ام و بیشتر از  

همه عاشق شده ام. اگه عشق دیوانگیست برترین  

دیوانه اش منم دیوانه ای که به زنجیر شده است. 

ای خدا از من راضی باش که معلم عشق من تو بودی.  

خسرو در عشق به من اقتدا کردو مجنون دیوانگی را در  

کنار من آغاز کرد.   

ديشب دخترك منتظر بود...اما چه انتظار بيهوده اي...!!! 
از خانه بيرون رفت تا دست پر ستاره اي،زيبايي درختي جانش را پر از 
  بهار كند 
اما...
بيرون از خانه ابرها همه در آغوش آسمان خفته بودندو
 
دريغ از يك درخت سبز !
 
حتي بادها هم در برگهاي درهم درختان لانه كرده بودندو
 
چه خاموشي وسيعي !
 
تكيه دادبه ديوار نمناك و بلند بلند خواند
: 

من پشيمان نيستم 

 من به اين تسليم ميانديشم،اين تسليم درد آلود 

من صليب سرنوشتم را
 
بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
 
در خيابانهاي سرد شب
 
جفت ها پيوسته با ترديد
 
يكدگر را ترك مي گويند
 
در خيابانهاي سرد شب
 
جز خداحافظ،خداحافظ صدايي نيست !

+نوشته شده در15 Feb 2008ساعت 3:14 AM توسط کاوان |