وقتي خنجره دوست بهترين لباس من شد |
تو با دست مهربونیت به تنم مرحم کشيدی |
و آفتاب با آن صبر بلندش کنج حیاط نشست غروبم را تماشا کردم اما چه صبورتر بودند فالگیرانی که تو را در کف دستهایم دیدند و هیچ نگفتند .
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد نه تو دیگر هستی نه خیالی که در آن دلخوشی ام سبز شود سایه می داند که به دنبال نگاهی نگرانتر از ابر سخت سرگردانم هیچ کس گمشده ام را نشناخت تابشی رایحه ی نابی خبر آورد: کسی در راه است چشمی از درد دلم آگاه است .
|
دلم مثل دلت خونه شقایق پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين 2/20/2008 - 3/19/2008 1/21/2008 - 2/19/2008 طراح قالب |